متن هنرجویان

مونولوگی درمورد تنهاییِ یک موجودِ غیرتنها

مشاهده متن

مونولوگی درمورد تنهاییِ یک موجودِ غیرتنها

از وقتی آن زن جوانِ چادری را تک‌وتنها کنار متروی مصلی دیدم، دیگر هرگز تنها نبوده‌ام. قطار شلوغی شده‌ام که مسافرانش را بدون بلیت و بی‌اجازه سوار می‌کند. از آن لحظه، از آن شب، اقامتگاه ابدی‌ای درونم تأسیس شده است برای همۀ مسافران خسته‌ای که حتی فقط برای یک ثانیه از گوشۀ چشمانم خودشان را وارد کادر کرده باشند. هرکس اتاق خودش را دارد و جدا زندگی می‌کند. نوبتی بیرون می‌آیند، سیگاری می‌کشند و لبی تر می‌کنند و هوایی می‌خورند و با هم گپ می‌زنیم. گاهی هم برای ناهار یا شام با هم دور یک میز جمع می‌شوند. مهمانی باشکوه اما دیوانه‌کننده‌ای است؛ آن‌قدر باشکوه که هرگز نمی‌توانم سرشان فریاد بزنم و بگویم بساط دورهمی‌شان را جمع کرده و غذایشان را به اتاق‌هایشان ببرند؛ و آن‌قدر دیوانه‌کننده که باید فرفره را بچرخانم تا رؤیا و واقعیت را از هم تشخیص بدهم.

از آن زن جوانِ چادری می‌گفتم. فکر کنم ساعت از ده گذشته بود. داشتم با این امید وارد مترو می‌شدم بلکه شاید به آخرین قطار برسم، که او را دیدم. از دل تاریکی بیرون آمد و تنها بود. جلو آمد، صدایم کرد و حرفش را با عذرخواهی شروع کرد. ازم پرسید که آیا می‌دانم جشنوارۀ انار کجاست. کمی طول کشید تا جوابش را بدهم. یاد مادرم افتاده بودم. سبک‌وسیاق زندگی مذهبی‌ها را خوب می‌شناسم؛ یا اجازه ندارند آن ساعت تنها آنجا باشند، یا از سر نگرانی زیاد، بالأخره یک مردی با خودشان می‌آورند به دل آن تاریکی و سکوت. به این فکر کردم که این زن، این زن جوانِ چادری، مگر چقدر تنهاست که از این قاعده مستثنا شده؟ مگر چقدر تنهاست که حوالی ده شب باید دنبال جشنواره‌ای به‌نام انار در مصلی امام خمینی باشد؟ مگر چقدر تنهاست که من باید راهنمایی‌اش کنم؟ منی که وای به حال آن کسی که راهنمایش باشم.

اینکه چه جوابی به او دادم و او چه گفت، جزئیات بی‌اهمیتی است که فقط حرفم را طولانی می‌کند؛ مهم آن بود که او را با خود به داخل مترو بردم، با هم سوار قطار شدیم، به خانه‌مان آمد، آن شب شام را در کنار ما خورد و تا همیشه کنارم ماند؛ همین حالا که این حرف‌ها را می‌زنم، در گوشۀ دنجی از اتاقی که در اقامتگاهم دارد نشسته و گوش می‌دهد و احتمالاً از اینجا که بروم، نکاتی را دربارۀ داستانش بهم گوشزد خواهد کرد. دنج‌ترین اتاق اقامتگاه برای اوست و مشرف به همه‌جا و همه‌چیز. به‌هرحال، اولین ساکن اینجا به حساب می‌آید.

اقامتگاه که با حضور او افتتاح شد، کم‌کم مسافرانش هم از راه رسیدند. تعدادشان زیاد است اما جا کم نمی‌آید؛ هرکس که می‌رسد، خودش اتاق خودش را می‌سازد. جدیدترین ساکن اقامتگاه همین امروز به جمع ما اضافه شد. یک پیک موتوری است که در کافه‌ای نزدیک به متروی قلهک کار می‌کند. در فرم پذیرشش، روبه‌روی نحوۀ آشنایی با این اقامتگاه نوشته شده است: «دوشنبه‌ای از یکی از ماه‌های یکی از سال‌ها که برای صاحب اقامتگاه یک لته با سیروپ فندق می‌آورد، در راه تصادف کرد و پس از رساندن قهوه، با اضطرابی در چشمان، منتظر تأیید یا عدم تأیید قهوه‌های نصفه‌ونیمه‌شده ماند و این‌گونه، پا به این اقامتگاه گذاشت.»

اینجا تنهایی معنا ندارد. تنهایی، تنها چیزی است که اینجا پیدا نمی‌شود. اینجا شلوغ است و پُرهمهمه. پُرسروصداست و همیشه کس یا کسانی هستند که می‌روند و می‌آیند، یقه‌ات را می‌گیرند و لیچار بارت می‌کنند، از تو دلخورند و طلبکار، غم‌هایشان را روی تو آوار می‌کنند و البته بعضی‌شان گهگاه به بوسه‌ای مهمانت می‌کنند. اینجا تنهایی، تنها چیزی است که پیدا نمی‌شود.

سبحان افشار